نوشته بر باد - اگر ایران به جز ویرانسرا نیست/// من این ویرانسرا را دوست دارم/// اگر تاریخ ما افسانه رنگ است/// من این افسانه ها را دوست دارم/// اگر آب وهوایش دلنشین نیست/// من این آب وهوارا دوست دارم/// به شوق دشت های سرد وخشکش/// من این فرسوده پارا دوست دارl/// من این دلکش زمین را میپرستم/// من این روشن سمارا دوست دارم/// اگربرمن زایرانی رود زور/// من این زور آزمارا دوست دارم/// اگر آلوده دامانید اگر پاک/// من ای مردم شمارا دوست دارم///
پنجشنبه 11 مرداد 1386 10:55 بعدازظهر

          دنبال انگیزه می گردم

          توی کیفم

          توی جیب هایم...

          جایی نمی یابم اش

          بی خیال

          به راهم

          ادامه می دهم

-------------------------------------------

                   

                    در دنیا کار هایی                    داشتم که به                    هیچ کدام                    از آنها

                    نرسیدم

                     گرچه که اگر                    می رسیدم هم باز

                    هیچ تفاوتی

                    نداشت  

 

 

--------------------------------------------------------

 

 

      می بینی؟!

      اینجا هیچ خبر

     تازه ای نیست

      همان ابر ها     همان سایه ها     همان چراغ های روشن و             خاموش همیشگی      حتی دلی     با مشخصات دقیق ِ     همان گرفتگی

.

-------------------------------------------------------

 

چی ميتونم بگم؟؟؟؟....
پنجشنبه 17 خرداد 1386 11:06 بعدازظهر

 نگاهی بزرگتر از کوچک به سخنان روح الله خمینی                                                                                                                                   

 این خمینی که این روزها در رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی ازش حرف می زنند واقعا کیه؟

 

در این رسانه ها مرتبا می گویند که او همیشه به دنبال پیروزی ملت ایران بوده است.

جالب است بدانید روح الله در معدود دفعاتی همچون هنگام حمله ی عراق به ایران از عبارت ملت ایران استفاده کرده است و حتما هم می دانید که افراد در چه مواقعی به چنین جملاتی متوسل می شوند.

آنچه که حتی در تصاویر سانسور شده جمهوری اسلامی از وی نشان داده می شود مشخص می کند که وی در بیشتر موارد از گسترش اسلام صحبت می کردند.

همبشه در سخنان ایشان به دنبال جملاتی بودم که به سود ملت باشد و خوب است بدانید که هنوز هم در جست و جو آن هستم.وی سخنانی آکنده از دروغ گفته است که یا بعد از انقلاب آنها را تکذیب کرده یا پس از مدتی به فراموشی سپرده شده است.

و اما سوالی که باقی می ماند

چنین شخصی که در سخنانش هم نشانه ای از علاقه ی وی به مردم ایران دیده نمی شود چگونه ممکن است برای پیروزی آنان تلاش کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حکايتی در باب ظلم پذيری ما
پنجشنبه 17 خرداد 1386 11:04 بعدازظهر


‎دیروز در رادیو‎ ‎، مصاحبه ای پخش می شد راجع به طرح مبازره با بدحجابی مردان و زنان ! همه مصاحبه ‏شوندگان موافق بودند و حمایت می کردند. تا بالاخره نوبت مردی رسید که در این جریانات گرفتار آمده بود و ‏به جرم بدحجابی ماشینش برای چند روز توقیف بود ! (و برای گرفتن خلافی و پرداخت جریمه ها و اجاره ‏پارکینگ و ... به نیروس انتظامی مراجعه کرده بود ). وی در مصاحبه با خبرنگار تنها جمله ای که گفت این ‏بود که  لطفاً کاری کنید که ماشین ها را بتوان زودتر بازپس گرفت. چون ما ماشین ها را احتیاج داریم"!

یاد حکایتی قدیمی افتادم اندر باب ظلم پذیری مردم ما که (یکی از روایتهای) آن را اینجا با کمی سانسور ‏بازگو می کنم.

می گویند در روزگارهای قدیم، شاهی بود که وزیر دانشمندی داشت. هزینه دربار زیاد بود و وزیر پیشنهاد ‏افزایش مالیاتها را داد. شاه می ترسید که چنین کاری موجب اعتراض مردم شود. اما وزیر معتقد بود که ‏مردم اهل اعتراض نیستند. برای اثبات ادعا آزمایشی ترتیب داده شد.

گفتندهرکس که از دروازه های شهر عبور می کند ، باید یک سکه طلا پرداخت کند.
خبری نشد. مردم می پرداختند و می رفتند. تعداد سکه ها را به دو سکه، سه سکه و در نهایت ده سکه افزایش دادند. خبری نشد. مردم همچنان می پرداختند و میرفتند.

تصمیم گرفتند آزمایش را تغییر دهند. گفتند کسانی بر دروازه بایستند و هر کسی که از دروازه می گذشت، ‏یک بار مورد تجاوز قرار بگیرد.
شاه و وزیر منتظر نتیجه بودند اما باز هم صدای اعتراضی بلند نشد. تا این که سربازان روزی گفتند: ‏اعلیحضرتا! مردی به شکایت آمده است! شاه و وزیر با هیجان گفتند مرد را بیاورید. مرد آمد. با لکنت و ‏سختی گفت:

‏ اعلللی حضرتتتتا! خواستم تقاضا کننننم تعداد تجاوز کنندگان در ددددروازه ها را افزایش ددددهید تا مردم ‏اینگوننننننه در صفهای طویللللللل ناسیتندددد"!‏

راست می گویند که افسانه های هر ملتی از واقعیت های تاریخی آن ملت واقعی ترند!

 

فاطمه، دیگر فاطمه نیست! (سيد ابراهیم نبوی)
شنبه 12 خرداد 1386 11:36 بعدازظهر

صدای ضجه دخترکی که جیغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بی شباهت نیست به صدای فریاد و ضجه صحنه ای از فیلم هزاردستان که در آن امنیه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند. روزی را به یاد می آورم که دختران دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز در همان سال 57، گروهی بچه تهرانی ها بودند که همه شان یک جور لباس می پوشیدند، تی شرت های آستین حلقه ای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهید وقتی در حیاط دانشکده راه می رفتند، احساسی از زنده بودن و بودن و نفس کشیدن در تمام فضا احساس می شد، تا اینکه در تهران ماجرای « یاروسری یا توسری» پیش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفته ای دیگر حجاب تقریبا اجباری شود. من و یکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آیت الله خمینی بودیم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شیراز نگاه می کردیم و هرچه چشم می بستیم قدرت تصور زمانی را که همه زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتیم، اصلا قدرت تصورش را نداشتیم... اما برایتان داستانی را بگویم از دخترکی جوان و شوخ و شنگ که اتفاقا شیرازی نبود، رفیقی بود که هر روز می دیدمش و از قضای روزگار نه صنمی بود و نه سروقدی و نه روی چوماهی، دخترکی بود که مهندسی می خواند و خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی، اهل کاشان هم نبود. فرض کن نامش شعله بود، شعله ای و آتشی و شوقی. جمعه ای بود و پنجشنبه ای که برای دو روز کوه رفتیم و از قضای روزگار، همین دکتر جعفر توفیقی وزیر هم که آن روزها دانشجو بود، همراه مان بود. این دخترک که رفیقی بود و شلوار مخمل کبریتی مد آن روزها را می پوشید و پیراهن مدل شانگهای به تن می کرد و دکمه اش را تا بالا می بست، در آن روز با ما به کوه آمد، و کوه جایی است که محمد از آن پیام می گرفت و موسی از آنجا ده فرمانش را آورد و نمی دانم حضرت عیسی پشت کوه کاری کرده بود، اما این را می دانم که اکثر علمای ما از پشت کوه آمدند. بالاخره از کوه برگشتیم و صبح زود به خوابگاه رفتیم و عصر که شد بعد از شرکت در کلاسها، رفتم به خوابگاه دانشکده پزشکی، از دور ابراهیم نامی از دوستان را دیدم که صدایم می زد و در کنارش خانمی با مقنعه و چادر و دستکش مشکی ایستاده بود، از همان جانورانی که تا آن روزها کمتر دیده بودیم. خوشم نمی آمد و رو به او هم برنگرداندم، به سوی ابراهیم نگاه کردم و حالی و احوالی، به خانم چادری اشاره کرد و گفت: نشناختیش؟ شعله است! و من برگشتم و شعله را نگاهی کردم. شعله ای که دیروز موی و رویش را می دیدیم، حالا انگار هزار سال دور شده بود، گفتم: تو چرا اینطوری شدی؟ گفت: خودم هم نمی دونم، ولی عادت می کنم، حالا همین طوری گذاشتم. در همان سالها بود که صدای حی علی الحجاب دکتر شریعتی از هر بلندگویی به گوش می رسید و هر بلندگویی دائم در حال اثبات این مدعا بود که فاطمه، فاطمه است و اشتباه نگیرید، فاطمه را با اقدس و شهناز و شهین و مهین اشتباه نگیرید، فاطمه فقط فاطمه است. انگاری که می ترسید ما عوضی به جای فاطمه سراغ گوگوش برویم. اسم دخترش را گذاشت فاطمه، به عشق دکتر شریعتی، به عشق انقلاب، به عشق جنگ، اما فاطمه از روی متد تربیتی « فاطمه فاطمه است» بزرگ نشد، به همین دلیل وقتی پانزده ساله شد، زیر زیرکی با همه بچه های آپارتمان شان فیلم رد و بدل می کردند و دوست پسرش که می آمد، دو تا کوچه آنطرف تر، فاطمه را می دیدی که در حال دویدن است و وقتی به موتور پسرک می رسید چادر را گوله می کرد توی کیفی که همراهش بود و محکم پسرک را بغل می کرد و پشت موتور می نشست و پسرک لایی می کشید وسط ماشین ها که نکند غربتی های حزب الله گیر بدهند و ضایع بازی دربیاورند، باد می خورد توی صورت نوزده ساله فاطمه و زندگی را دوست داشت و دوست دارد و دوست دارد. پدرش چهار سالی در جبهه بوده، دو برادر مادرش در جنگ کشته شده اند، یک دائی اش در جنگ معلول شده و خانه پدربزرگ در سولقان است، جایی که اسلام محکم ایستاده است و فاطمه هم دیگر اصلا فاطمه نیست، گاهی می شود مونا و گاهی می شود چیزی دیگر، تنها چیزی که توی کتش نمی رود این است که فاطمه فاطمه است. تو چه می گوئی رئیس؟ تو حرف حسابت چیست؟ تو که دست دختر مردم را می گیری و در حالی که او نمی خواهد سوار ماشین پلیس شود و ضجه می کشد، بزور می کشی اش داخل ماشین و بزور در را قفل می کنی و پرتش می کنی گوشه سلول که پدر و مادرش بیایند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تیر زهر آلود که از چشمان برادرش یا شوهرش به سوی تو شلیک می شود، از آنها می خواهی که تعهد بدهند که دیگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کلیه اش را هم بفروشد، دخترش را از این جهنم نجات می دهد و می فرستد فرنگ که دیگر گرفتار لجن هایی مثل شما نشود. و آنها هم تعهدشان را می دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می کنی و سعی می کنی پدرانه نصیحتش کنی، همان نصیحت هایی که به دختر خودت می کنی و تا به امروز فایده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسید: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ و تو یک باره بوی لجن پر می شود زیر بینی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گوید: همین هایی که اون دختره رو بزور سوار ماشین می کردند و اون جیغ می کشید؟ و تو می مانی که چطور همه این تصویر را دیده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گوید: بابا! خدائیش تو هم جزو همین لجن هایی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سویش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از این کارها بکنم؟» من که چیزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشیدی که چنین کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده روی عزیز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله ات شرم نمی کنی که مادری را که می گوید دختر پنج ساله اش در مهد کودک منتظر اوست، در خیابان نگه داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همین طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختیار این مادر گذاشته بود، ان وقت تو ام القرای اسلام را برایش جهنم می کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برایش خریدی از کجا آوردی، رویت می شود بگوئی از کتک زدن دختران و مادران و زنانی که هیچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می کنی در مهمانی حانه عموخان چنان وانمود کنی که تو دیگر در نیروی انتظامی نیستی و منتقل شده ای به وزارت کشور و کار ستادی می کنی. آخر مرد حسابی! جناب سرهنگ! استاد! این چه پولی است که می گیری؟ پول کتک زدن زنانی که نمی خواهند چنان لباس بپوشند که تا دیروز مجاز بود و امروز نیست؟ پول فحاشی و مزخرف گویی به زنان و دخترانی که توی کت شان نمی رود که وقتی پدرشان و برادرشان و شوهرشان کاری به لباس پوشیدن آنها ندارند، تو برای شان تعیین تکلیف کنی؟ این چه پولی است که با آن قسط خانه را می دهی و اضافه کار می گیری؟ راستی! اسم اضافه کاری که برای اینکه اشک زنان مردم را دربیاوری و با یک مشت زن نکبت بدقیافه عقده ای وسط خیابان جلوی کسانی که مثل آدم لباس پوشیدند، بگیری، چیست؟ اضافه کاری برای طرح؟ اضافه کاری برای طرح 003 ؟ یا اضافه کاری برای امر به معروف؟ من نمی فهمم این آقای موسوی اردبیلی چه می کند؟ این آقای جوادی آملی چه می کند؟ این آقای طاهری اصفهانی چه می کند؟ این آقای هاشمی و عبدالله نوری و خاتمی و کدیور و اشکوری چه می کنند؟ مگر یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر کردن، داشتن و نداشتن فایده نیست؟ وقتی مرجع تقلید و مجتهد جامع الشرایط یا هر مجتهدی می بیند که 25 سال است دارند به این مردان و زنان، امر و نهی می کنند که حجاب تان را رعایت کنید و سال به سال روسری ها عقب تر می رود و آرایش زنان غلیظ تر می شود، لابد یک اشکالی وجود دارد. حداقل این است که مفید نیست. مگر امربه معروف در شرایطی که فایده ای برآن مترتب نیست ساقط نمی شود؟ مگر این بچه ها در محیط بسته و کاملا اسلامی که جلوی هر مغازه پیتزافروشی اش هم نوشته شده « رعایت حجاب الزامی است»، بزرگ نشده اند؟ مگر صدا و سیما 27 سال خواهران و برادران و زنان و شوهران و پدران و دختران را در سریال ها، آن هم در خانه، با حجاب نشان نداده اند؟ مگر نه این که این بچه ها دستاورد جمهوری اسلامی اند؟ اگر امر به معروف فایده داشت، تا به حال لااقل اثری از آن دیده می شد. وقتی امام معصوم می گوید که اگر کسی ببیند دارند خلخال، که یک وسیله آرایشی محسوب می شد، از پای زنی می کشند و از غصه نمیرد، مسلمان نیست. شما چه مسلمانی هستید که می بینید دختری را بخاطر لباسش می زنند و می کشند و می برند و عین خیال تان نیست؟ شما چه مجتهدی هستید؟ چه فایده ای دارید؟ امر به معروف با این شداد و غلاظ می شود؟ چرا کاری می کنید که هر دختربچه و پسربچه ای پایش به زندان باز شود و خود را در موقعیت روسپی و فاحشه ببیند؟ سالها بر دیوار نوشتند بی حجابی زن از بی غیرتی شوهر اوست. فکر می کنید با نوشتن این جمله ذره ای از عشق آن مرد به همسربی حجابش که دوست دارد مانتوی اجباری را با مدلی بپوشد که زیباتر می داند، داده شد؟ جز اینکه عرض دین را بردید و زحمتی چند روزه داشتید، چه فایده ای از این رفتار شداد و غلاظ بردید؟ جز اینکه مانند محسن مخملباف و مسعود ده نمکی و هزاران تن دیگر حالا اصلا مشکلی با حجاب ندارید. مشکل مردم چیست که شما همه چیز را با تاخیر می فهمید؟ آقای ناصر مکارم راست می گوید که وضع حجاب در آمریکا بهتر از ایران است. این درست است، در آمریکا زنان مجبور نیستند برای نمایش خود از همین یک وجب صورت استفاده کنند، می شوند موجودات طبیعی، سرکارشان مرتب و با لباس عادی می روند و وقت تفریح هم شاید آرایشی رقیق کنند. اما چه شده که در ایران، این همه مردم می خواهند گونه ای دیگر باشند، پسرها می خواهند شبیه کسی شوند که نیستند و دخترها می خواهند شبیه کسی باشند که با شخصیت شان فاصله دارد. در هیچ جای جهان این همه جراحی پلاستیک برای تغییر شکل صورت اتفاق نمی افتد، چرا که مردم متوجه خودشان نیستند. شما دائما به زنان می گوئید که عروسکند، مانکن هستند، کثیف و پلیدند و در حال تحریک کردن هستند. انتظار دارید یک مانکن چطور لباس بپوشد؟ انتظار دارید یک عروسک چگونه آرایش کند؟ شما هر روز به نیمی از مردم توهین می کنید و این نیم مردم هر روز به شما دهن کجی می کنند. آنان دشمن نیستند، دشمن شمائید. می گوئید که ماهواره ها زنان و مردان را فاسد می کند. چرا این ماهواره ها در کشور خودشان این اثر را ندارند؟ چرا در تمام اروپا و آمریکا پیدا کردن زنی که هفت قلم آرایش کرده این قدر سخت است؟ اصلا کسی آرایش نمی کند. آدم ها خودشان را دوست دارند، مجبور نیستند دائما خودشان را عوض کنند. مسوول تمام فساد اخلاقی در ایران دولت و حکومت و روحانیون کشور هستند، آنان هستند که با اجبار کردن آنچه لازم نیست، کاری می کنند تا این بت عیار هر لحظه به شکلی درآید. این سنت سی سال است که هر سال ادامه دارد، هر سال پلیس برای اینکه بودجه بیشتری بگیرد، پول تحقیر خواهر و مادر و دختر خودش را از مجلس احمقی که می داند با دادن این پول دختر و خواهرش تحقیر خواهد شد، می گیرد و مثل سگ هار به جان مردم می افتد. هر سال یک مشت تاجر فاسد بابت سازماندهی طرح حجاب و خرید بنز و لندکروزر و لباس و عینک ترسناک پورسانت می گیرند و با گرم شدن هوا به جان زنان بیچاره این مرز و بوم می افتند، تا پس از چند روز یا احتمالا چند هفته، « هاش» خون شان کم شود و صاحبان شان آنها را زنجیر کنند و تازه یادشان بیفتد که جنایت و دزدی و شرارت در کشور بیداد می کند و آنها همین یکی را که جذاب ترین نوع مبارزه است، برای جنگیدن انتخاب کرده اند. و واقعا چه لذتی دارد جنگیدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کیف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملا به گه نکشید. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان یک زن می افتند تا او را به زور سوار ماشین پلیس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخشنامه می کند که روزنامه ها حتی اگر دیدند که دارد ظلمی می شود، حق ندارند کلمه ای از این جور و بیداد بنویسند. واقعا شرم آور نیست، سگ های هار درنده را به جان زنان و دختران مردم رها می کنید و سنگ که نه، حتی فریاد زدنی را نیز از ملت دریغ می کنید؟ آقای سردار احمدی مقدم! هفته ای قبل مصاحبه کردید و گفتید که بدحجابی جزو پروژه براندازی نرم است. گفتید که مواد مخدر و قرص های روانگردان خطرناکند، گفتید که اشرار و قمه کشان و کسانی که برای نوامیس مردم ایجاد مشکل می کنند، خطرناکند، گفتید مصرف مشروبات الکلی غیرقابل تحمل است. گفتید و گفتید و از میان دهها عامل براندازی، پس از یک هفته تمام نیروی تان را گذاشتید برای مبارزه با زنان بدحجاب. می دانید چرا؟ برای اینکه این کار ظاهر جامعه را زودتر درست می کند و برای نیروهای انتظامی جذاب تر است، پول خوبی هم بابت آن به نیروی انتظامی می دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذریم از اینکه در این مدت اشرار هم از دست شما راحت می شوند، چون مشغول مبارزه مهم تری هستید. من با شما عهد می کنم که صدای این سازی که حالا می زنید بزودی در می آید، چنان زود و سریع که خودتان زودتر از همه بساط تان را جمع کنید. دیگر مردم به پلیس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی کنند. شما نه تنها سیاست ده ساله گذشته پلیس را خراب کردید، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کردید که بعدا مجبورید ده برابر همین باج بدهید، مجبورید بدحجابی را ده برابر همین تحمل کنید. شما تمام آرای انتخاباتی جناح طرفدار خودتان، یعنی احمدی نژاد و اصولگرایان و هر کسی که در این وضع خاموش بنشیند را از بین بردید. روزی که نظامیان احمدی نژاد را چون دلقکی بر چوبه ای کردند تا با بازی انقلابیگری چند صباحی اصلاحگران جامعه بیمار ایران را از بالین این بیمار مشرف به موت دور کنند، گفتیم و گفتند که این مردک برای دادن پول نفت نیامده و این مردک برای مبارزه با امپریالیسم نیامده و این مردک برای مبارزه با غارتگران نفتی نیامده و این مردک برای جنگیدن با اسرائیل نیامده و این مردک برای تولید انرژی هسته ای نیامده، او آمده است تا مردمان ایران زمین را تبدیل به نکبتی چون خودش کند، او آمده است تا چادر توی صورت دخترها بکشد و زنان را وسط خیابان کتک بزند و لباس مردم کنترل کند، همان کاری که 25 سال کرده بود. احمق ها باورش کردند و گفتند، نه، چنین نیست، این بیچاره به فکر منافع ملت است. چپ های احمق پست کلنیال دل شان را خوش کردند که احمدی نژاد در کاراکاس در کنار دخترکی بی حجاب عکس گرفته و همان عکس را کردند پیراهن عثمان. گوئی که این بازی اولین بار است که می شود. استالین آمد، مدتی با روشنفکران فرانسوی و آلمانی و روسی لاس زد و بعد میلیون میلیون شان را نابود کرد. و بعد افتاد به جان ملت، در پنوم پنه ملت را به دلیل غرب زدگی می کشتند، در عراق بدلیل مخالفت با قائد اعظم، در روآندا به دلیل اینکه دماغ شان پهن بود و در ایران گروهی عقب مانده می خواهند چیزی را که خودشان هم باور ندارند، به زور اسلحه توی کله مردم فرو کنند. چه شد آن وعده و وعید رئیس جمهور که گفت: « ما نمی خواهیم جلوی لباس پوشیدن زنان و جوانان را بگیریم»؟ چه شد آن وعده انتخاباتی مشاور رئیس جمهور که گفته بود: « از راه دور دست هنرمندان لس آنجلسی را هم می بوسیم، بخصوص خانم های شان؟» خرشان از پل پیروزی گذشت و بوی گند پس مانده شان در هوا پیچید. آقای احمدی نژاد! با همین تصویری که از ایران ساختید، می خواهید سازمان ملل را و آمریکا را اصلاح کنید؟ با همین تصویر کتک زدن زنان می خواهید به داد خانواده های آمریکایی برسید؟ با همین ضجه ای که از پایتخت ام القرای اسلام بلند است، می خواهید به فریاد مظلومان جهان برسید؟ چه کسی در کجا، مظلوم تر از کسی است که زیر پای شما دارد لگد می خورد؟ یک مشت دهاتی عوضی آدم ندیده را از پشت کوه برداشتید آوردید به شهر، هنوز بوی پهن ماچه خر همسایه زیر دماغش مانده، طبیعی است که بوی عطر زنانه آنان را عصبی و روانی می کند. سفره نفتی کجاست؟ غارتگران بیت المال کجا رفتند؟ سانتریفیوژ های تان کی ما را غنی می کند؟ بوشهر چه زمانی افتتاح می شود؟ به میلیون ها نامه درخواست کار کی قرار است پاسخ دهید؟ کم دردسر درست کرده بودید، این هم اضافه شد. این نمره صفر درس اخلاق تان، اقتصاد را که تک ماده کردید، ریاضی را که با آن آمارهای تان زیر ده گیر کردید، در نقاشی تان که از کشیدن یک چشم انداز عقبید، در تاریخ که درس ترکمانچای و گلستانچای را نخوانده اید، آقای دانشمند! علم را برای چه می خواهید؟ برای زدن توی سر مردم؟ این که دیگر علم نمی خواهد، یک چوب می خواهد که سردار احمدی مقدم به تعداد کافی از آن دارد. از شما می پرسم، از نظر خودتان چند درصد دانشمندان اتمی کشور یا خودشان یا خواهر و مادرشان یا همسرشان مشمول طرح بدحجابی نمی شوند؟ در تمام دانشمندان زن امروز ایران، کدام یکی را پیدا می کنید که شامل تعریف شما از زن محجبه بشود؟ با چه کسانی می خواهید جهان را مدیریت کنید؟ با دیوانه روانی ای مثل فاطمه رجبی که پدرش و برادرش او را عصبی می دانند می خواهید مصداق بارز زن مسلمان بسازید؟ شما فکر می کنید پس از این غائله حجاب در تمام جهان هیچ چپی حاضر است در کنار یک وحشی که به زنان مردم حمله می کند بایستد؟ مثل گاو نه من شیر تمام دروغ های دو ساله را که در سطل سوابق قهرمانی دنیای عرب داشتید، با یک لگد ریختید زمین. حالا دیگر جرات می کنید به خبرنگاران خارجی بگوئید که بین دولت و ملت شکافی نیست و اگر می خواهند دلیل پیدا کنند، به خیابان بروند؟ البته اگر خود آن خبرنگار را برادران دستگیر نکنند و به عنوان بدحجاب به زندان نبرند. آقایان! ملت ایران نمی تواند موضوعی به نام حجاب اجباری را بپذیرد، نه اجباری برداشتن آن را می پذیرفت و نه اجباری نگه داشتن آن را می پذیرد، این گروهی که نمی توانند این وضع را رعایت کنند، حداقل نیمی از جامعه ایرانند، شما اگر از نیمی از جامعه ایران متنفرید، مثل خیلی از مردمانی که از دیدن مردم شاد و سرخوش رنج می کشند، می توانید به روستاها پناه ببرید، یا از خانه خارج نشوید، اما یادتان باشد که این رشته حجاب 27 سال است که هر سال در همین روزها تکرار می شود و روزی دیگر یا ماهی دیگر، ماجرا خاتمه می یابد و شما می مانید و شرمساری و خجلتی بخاطر آنچه در این بازی به باد دادید. رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنین نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده دار به شمشیر می زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بدست چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
عربده کشي بسيجيان همراه با قمه کشي
شنبه 12 خرداد 1386 11:36 بعدازظهر

با وجود گذشت چند روز از دستگيري صد ها تن از فعالان سياسي، فرهنگي، روزنامه نگاران و مدافعان حقوق بشر در شهرهاي شمال غرب کشور که همزمان با اولين سالگرد تظاهرات ترک زبانان کشور صورت گرفت، از وضعيت آنان اطلاعات نگران کننده اي مي رسد.

در روز اول خرداد ماه امسال، چندين تجمع در شهرهاي مختلف استان هاي زنجان، اردبيل، آذربايجان شرقي و غربي برگزار شد. بر اساس گزارش هاي رسيده، بزرگترين تجمع در شهرستان تبريز با حضور صد ها تن، با حمله نيروهاي امنيتي و بسيجي به دستگيري و ضرب و شتم انجاميد.ضمن آنکه تعداد قابل توجهي نيز در روزهاي قبل از اول خرداد دستگير شده بودند که هنوز در زندان هاي امنيتي به سر مي برند.

بيشتر دستگير شدگان از شهرهاي تبريز، اروميه، زنجان، نقده، اهر، خوي و مياندوآب هستند. همچنين در بين دستگير شدگان تعدادي از فعالان ترک زبان شهر قم ديده مي شود. به گفته شاهدان عيني و مدافعان حقوق بشر در شهرهاي شمالغرب کشور، اکثر دستگيري ها بدون ارائه حکم دستگيري صورت گرفته و در بعضي موارد با ضرب و شتم همراه بوده است.

اکبر اعلمي نماينده مردم تبريزدر مجلس شوراي اسلامي به برخوردهاي اخير در شهرهاي مختلف آذربايجان اعتراض کرده و با طرح چند پرسش از وزراي اطلاعات و کشور از آنها خواسته است در مورد حوادث اخير در آذربايجان پاسخگو باشند.

بر اساس گزارش روزنامه نگاران محلي، مدافعان حقوق بشر و کميته دفاع از زندانيان سياسي آذربايجان، در شهرستان تبريز، روز اول خرداد تظاهرات هزاران نفر از مردم اين شهر با حمله نيروهاي سپاه، بسيج، نيروي انتظامي و لباس شخصي ها به خشونت کشيده شد. صدها تن از معترضين تبريز در خيابانها و کوچه هاي تبريز بخصوص در مسيرهاي راستا کوچه - بانک ملي – چهار راه آبرسان که به دانشگاه تبريز منتهي مي شود، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. همچنين به گزارش شاهدان عيني، بسيجيان و لباس شخصي ها با عربده کشي اقدام به زخمي کردن معترضين با قمه و زنجير کردند و به جو وحشت و ارعاب در بين مردم دامن زدند.

در روزهاي دوم، سوم و حتي چهارم خرداد نيز اعتراضات پراکنده و درگيري با پليس و بسيجيها گزارش شده است. در همين روزها دانشجويان دانشگاه تبريز نيز با تحصن و اعتراض عليه سياستهاي سرکوب ارگانهاي امنيتي جمهوري اسلامي ايران خواستار آزادي بازداشت شدگان بخصوص آزادي دانشجويي به نام نادر مهد قره باغ شدند.

اصغر اسدي از فعالان باسابقه در تبريز، ارسلان عيوض پور، وحيد عبدلي، علي ياري، علي شادي، رضا آلتاي، مير يحيي، احمد عبدي پور، رسول غازاني، بهمن عليزاده، محمد اميني، افشين احمدي، حمايت احمدي، مهدي عباسي، اميد بهجت، سخاوت جنگجو، حميد دوبنده، حسن صبوري، داوود عميدي، نادر مهد قره باغ دانشجوي دانشگاه تبريز، وحيد پوربابا دانشجوي برق دانشگاه آزاد تبريز، رضا قلي زاده و محمد رهبري از جمله بازداشت شدگان در تبريز هستند.

همچنين چنگيز بخت آور از فعالان باسابقه در تبريز در روز 30 ارديبهشت ماه دستگير شد. او پيش از اين چندين بار از جمله در سال گذشته، نزديک چهار ماه در زندانهاي اداره اطلاعات تبريز و اوين تهران به سر برده بود.

از سويي عده زيادي از بازداشت شدگان روزهاي قبل از اعتراضات خرداد ماه از جمله؛ حسين نصيري و نوراله حسينيان، فرخ هاشمزاده، امير عباس بناکاظمي، ابوالفضل نصيريان و ابراهيم فرجزاده هنوز در بازداشت به سر مي برند. در اين ميان حسن هرگلي (دميرچي) استاد موسيقي در تبريز نيز جزو بازداشت شدگان بود که اخيرا آزاد شد.

در شهرهاي ديگر نيز وضعيت مشابهي وجود دارد. به گزارش شاهدان عيني، در شهرستان اورميه تجمعات چند هزار نفري در خيابان عطايي و خيابان امام به درگيري بين نيروهاي امنيتي و تظاهر کنندگان رسيده و عده زيادي دستگير شدند. تعدادي از دانشجويان در اورميه در بين بازداشت شدگان هستند. توحيد سلطاني، عضو کانون استاد شهريار دانشگاه اورميه و دانشجوي سال آخر مهندسي مکانيک دانشگاه اورميه، ساسان کيواني، عضو کانون استاد شهريار دانشگاه اورميه و دانشجوي سال سوم مهندسي مکانيک دانشگاه اورميه، جعفر کريمي، عضو کانون استاد شهريار دانشگاه اورميه و دستگيري درروز 30 ارديبهشت و موسي پريزاد دانشجوي آموزشکده فني اورميه و اکبر پاشايي دبير کانون دانشجويي استاد شهرياردانشگاه اورميه، اول خرداد ماه بازداشت شده اند.

دستگيري پاشايي ابتدا توسط ماموران حراست دانشگاه انجام شده و سپس از طريق اداره اطلاعات اورميه به باز داشتگاه اين نهاد اطلاعاتي امنيتي منتقل شده است. مأموران اطلاعات قبل از دستگيري با شكستن درب منزل وارد خانه اين دانشجو شده و سپس شروع به تفتيش وسايل خانه كرده اند. آنها كتاب و جزوه هايي اين دانشجو را به همراه كامپيوتر او با خود برده اند.

در شهر نقده، به دليل کشته شدن تعدادي از تظاهر کنندگان سال قبل و تيراندازي مستقيم ماموران به مردم، امسال حجم فشارها در اين شهر افزايش چشمگيري داشت. بر اساس گزارش مدافعان حقوق بشر محلي، براي ممانعت از برگزاري تجمع در اين شهر، نيروهاي ضد شورش از شهرهاي کرمان، مهاباد و بوکان به نقده منتقل شده بودند.


سال گذشته در اين شهر، دهها تن کشته و زخمي شدند که تلويزيون ايران کشته شدن چهار نفر از آنها به نامهاي توحيد آذريون، همت اسمزاده، حسين فتحي پور، عسگر قاسمي، را تأييد کرد.

همچنين در شهر مياندوآب، شاهين حسني دانشجوي فيزيک دانشگاه تربيت معلم، مهدي بازماني، جلال کويدريلو، علي سلطاني، بهکام محمدي، امير آقازاده، مجيد هاشمپور، عين الله آهنگري، امير ثقفي، مقصود فتحي، نادر اماني، مصطفي دولتخواه، عليپور، قوي بازو، داريوش عندليبيان، شاهرخ فرامرزي و محسن فرامرزي از جمله دستگير شدگان هستند. عده اي از اين بازداشت شدگان به اداره اطلاعات اورميه و عده اي ديگر به مهاباد منتقل شده اند.

در شهرستان اردبيل نيز در بين دستگير شدگان اسامي اين افراد گزارش شده است: ودود سعادتي، آصف ابراهيم زاده نياري و محمد احمدي نياري، عدالت عباسي، نعمت شهابي نياري، يوسف غني زاده نياري، رضا غني زاده نياري، امير عباسي زاده نياري، اسلام خدايي، عليرضا حميده خو، مهدي محمدپور و حسين سببي.


همچنين در اين شهر، شب يکشنبه ۵ خرداد مأموران امنيتي، جليل غني لو فعال هويت طلب زنجاني را بازداشت و با خود برده اند. غني لو پيش از اين در دوم اسفند ۱۳۸۵ همزمان با روز جهاني زبان مادري نيز بازداشت شده و پس از ۲۶ روز بازداشت در سلول انفرادي در زندانهاي زنجان و بند ۲۰۹ زندان اوين به قيد وثيقه ۳۰ ميليون توماني آزاد شده بود.

در شهرستان اهر نيز مأموران اداره اطلاعات در روز ۳۱ ارديبهشت، ضمن حمله به خانه هاي فعالان حرکت ملي اذربايجان در اين شهر، عده اي از آنها را دستگير کردند. صالح ملاعباسي و مرتضي محمدي از جمله دستگيرشدگان هستند.

و در قم، در پي اعلام تحصن فعالان آذربايجاني به مناسبت سالگرد کشته شدگان شهر نقده که در جريان اعتراضهاي ترکهاي آذربايجان در ۴ خرداد ۱۳۸۵ جان خود را از دست دادند، و همچنين سالروز وفات آيت الله شريعتمداري، در حرم حضرت معصومه (س) قم، روز چهارشنبه دوم خرداد، عده اي از فعالان سياسي ترک در قم به دادسراي ويژه روحانيت احضار شده و در خصوص عدم شرکت در هر گونه مراسم اعتراض آميز تهديد شدند. احضار شدگان عبارتند از؛ حجت الاسلام سيد حيدر بيات، حجت الاسلام عظيمي قديم، فتح الله ذوقي، يوسف سليماني، حميد حسن وند، جلال ذوالفقارپور و حسين ستاري.